بیمارستان الزهرا
پنجشنبه ۲۶ آذر
ساعت 8 شب رسیدیم بیمارستان. پیش خودم گفتم ای کاش دم در ورودی گیر ندن و راحت بریم تو. آسانسور خاموش بود، از پله ها رفتیم بالا. یه سالن دو طرفه بود؛ بخش جراحی اعصاب سمت چپ و بخش مراقبتهای ویژه سمت راست. رسیدیم به در بسته ICU ؛ خواهرم آیفون رو زد. خدا را شکر شیفت عوض شده بود و بی دردسر رفتیم داخل. اتاق مامان یه پنجره شیشه ای داشت، کنارش دری بود که ورودیش یه میز گذاشته بودن طوری که نمی شد بری توی اتاق. در اصلیش درست روبروی این در بود. طبق گفته خواهرم امشب حال مامان خیلی بهتر از دیشب بود. خدا را شکر... تو این یک ساعتی که پیشش بودم کلی با هم حرف زدیم. از اینکه این دو سه روزه چه کارایی کردم و کجاها رفتم. اونم از رسیدگی خوب و بموقع پرستارها و شب زنده داری هاشون بالای سرش تعریف کرد و دعاشون کرد. فقط از یه چیز ناراحت بود؛ تنهاییش رو دوست نداشت. می گفت کاش زودتر بیام تو بخش، از اینجا خسته شدم!!! گفتم انشاالله بزودی میای،نگران نباش. بعداز یک ساعت خداحافظی کردم و برگشتیم پایین.
الان که دیدمش حس می کنم دلم خیلی براش تنگ شده.........نمیدونم...!
مامان قشنگم دوست دارم.
| + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 | ساعت1:43 | توسط طلا |
بیمارستان الزهرا
ورودی ۱، طبقه اول
تخت وسطی که گفتم خالیه همون دیشب بعد از اومدن ما پر شده بود. یه دختر بچه هفت ساله که لوزه هاشو عملکرده بود. بگذریم، زنگ زدم خواهرم، مامان ساعت ۱۰:۳۰ صبح میره واسه اتاق عمل. خدا را شکر حال عمومیش خوب بوده. چیزی حدود چهار ساعت طول می کشه تا یک تومور مغزی خوش خیم از پشت قسمت دستگاه بینایی عمل بشه.
بعد از عمل برای بهبودی سریعتر و ارائه خدمات بهتر مامان رو ساعت ۴ به بخش مراقبتهای ویژه (ICU) منتقل می کنن و طبق گفته دکترش تا فردا صبح هم اونجا می مونه. وقتی مریضی رو می برن "آی سی یو" دیگه بودن همراه لازم نیست!
خواهرم اومد خونه. چهره ی خسته ای داشت، با هم چایی خوردیم و یه استراحتی هم کرد، اما دلش شور می زد. دو مرتبه ۷:۳۰ شب با داداشم میرن سمت بیمارستان تا ببینن اوضاع چطوره؟! الحمدلله حال مامان خوبه و تقریبا به هوشه.برمیگردن خونه. منم انشاالله فردا صبح تا ظهر میرم دیدنش.
از خدای مهربون میخام که همه بیماران،
سلامتی کاملشون رو بدست بیارن.
آمین با رب العالمین
| + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 | ساعت23:44 | توسط طلا |
بیمارستان الزهرا
ساعت 3:30 بعدازظهر _ 24 آذر ماه
جلوتر از بقیه رفتم تو نگهبان دم در گفت برگه عملت کو ؟! جوابی ندادم اومدم این طرف و طبقه عمل مربوط به جراحی اعصاب رو پیدا کردم رسیدم به یه تابلوی سبز رنگ. وقتی برگشتم به داداش و خواهرم بگم از این طرف. نگهبان هم برگه نوبت عمل رو دیده بود. راهروهای تو در تو رو رفتیم جلو این بار من و داداشم جلوتر می رفتیم و مامان با آبجی آرومتر دنبالمون میومدن.
چهار تا ورودی بود که هر کدوم با 4 رنگ مختلف مسیرهای متفاوت رو مشخص می کرد: آبی ورودی 2 _ زرد ورودی 3 و نارنجی ورودی 4. مسیر ما ورودی 1 بود. باید پرونده تشکیل می دادیم. رفتیم پذیرش مرکزی و نوبت عمل رو نشون دادیم. گفت باید منتظر بمونین چون توی بخش تخت خالی نیست!!! بعد از چند دقیقه فهمیدیم که این فقط مشکل ما نیست بلکه همه همین پاسخ رو می گرفتن:" باید دکتر بیاد مریض رو مرخص کنه تا تخت خالی بشه!" واسم هضم نمی شد که توی بیمارستان به این بزرگی و مجهزی تو چند تا بخش با کمبود تخت مواجه باشن؟!؟! به داداشم گفتم چرا وقتی توی بیمارستان جا واسه بستری مریضا نیست بهشون نوبت میدن و میگن سر فلان ساعت اینجا باشین؟! با قیافه ای که خسته بنظر میومد جواب داد نمیدونم چی باید بگم....!
ساعت نزدیکای 4 بود. من نشستم روی صندلی کنار سالن و داداشم رفت نمازخونه. بالاخره هرجوری بود یه تخت خالی پیدا شد اما تو بخش جراحی حلق و بینی!! مهم این بود که مامان حتما باید بستری می شد حالا دیگه جاش زیاد فرقی نداشت. رفتم لباس خریدم. دو دست لباس(صورتی رنگ برای بستری و آبی رنگ برای اتاق عمل)_ مسواک_ خمیر دندون_ یه جعبه دستمال کاغذی_ دمپایی و تب گیر. همه اینا محتویات ساک دسته داری بود که از انبار لباس گرفتم.
نگهبان ورودی بخش پرونده رو دید و رفتیم طبقه دوم. بعد از تعویض لباس نوبت خون گیری بود. دو تا پرستار خانم هر کاری کردن نتونستن رگ دست مامان رو پیدا کنن تا اینکه خود سرپرستار بخش دست به کار شد و آمپول رو بالای چهار انگشت دست فرو کرد. الهی بمیرم مامان یه لحظه دردش گرفت اینو از بسته شدن چشمهاش فهمیدم. تو دلم از خدا خواستم همه چی به خوبی تموم بشه....
بعد از اون رفتن واسه نوار قلب و عکسبرداری و کارای دیگه. من وسایل مامان رو بردم توی اتاقش. اتاق شماره 1 آخر راهرو با سه تخت. تخت اول مامان تخت وسط خالی و تخت کنار پنجره هم خانمی همسن و سال مامان خودم. وسایل رو گذاشتم روی میز کنار تخت.انگشتهای پام درد می کرد. نشستم روی صندلی و منتظر شدم تا بقیه بیان. فکر کنم 45 دقیقه ای طول کشید تا اومدن.نمیدونم شایدم کمتر!
خواهرم پیش مامان موند و من و داداشم اومدیم خونه. ساعت 7:30 شب بود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1.این مطالب رو وقتی تو اتاق منتظر اومدن بقیه بودم توی گوشیم نوشتم و ذخیرش کردم.
2.امیدوارم هیچ وقت مریض نشید.
3.برای مامانم دعا کنید.
| + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 | ساعت2:7 | توسط طلا |
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني
ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت (لاک پشت) تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد !
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت...
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد...
| + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 | ساعت1:55 | توسط طلا |
خدایا
مرا بیاموز
دعا کنم، عمل کنم و شجاع باشم.
مرا بیاموز
راه دشواری را بپیمایم
که سرانجام به نوری بی کران منتهی می شود.
آنجا که ((من)) ناپدید می گردد،
و فقط ((تو)) بر جای می مانی.
خدایا
تو دور نیستی!
پرده ای نازک مرا از تو جدا نگاه می دارد.
این پرده مگر با عشق و عبودیت به تو فرو نمی افتد.
پس مرا موهبت عشقی عمیق و نیرومند عطا کن
تا پرده فرو افتد
و جمال تو را مشاهده کنم.
| + نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388 | ساعت1:30 | توسط طلا |
وقتی سرم خیلی شلوغ میشه و یه عالمه کار دارم که گاهی به انجام بعضی هایش نمیرسم بیشتر دلم میگیره و دنبال یه آدم میگردم تا همراهیم کنه نه همراهی برای انجام کارهایم، همراهی برای دل تنگی هایم، من کلا انسان رفیق باری هستم ولی گاهی این رفیق بازی ها هم جواب دل تنگی هایم رو نمیده ، همیشه بعد از کلی این در و اون در زدن میرسم به خدا، ای کاش از اول میرسیدم، قبل از آن که به تمام رفقایم رجوع کنم و جوابی نگیرم
پدر و مادر من خیلی به گردنم حق دارند ولی همیشه ناراحت بودم از اینکه خدا را آنجوری که هست بهم نشان ندادند، خدا را از روی عادت یادمان دادند و وقتی هم که تو خدایت را پیدا می کنی چون هیچ شباهتی به خدای آنها ندارد فکر می کنند که کافر شده ای و شاید برای همین جوانان حال حاضر یا افسردگی دارند و یا سردرگم هستند(قصدم بررسی معضلات اجتماعی نیست)
20سال از زندگی ام را گذراندم ولی خدا فقط اسمش بود، و بعد از 20سال خدا لطف کرد تا خودش را به واسطه یک دوست پیدا کنم و چقدر سخت است عادتهای این مدت را شکستن و از نو فکر کردن و شروع کردن، ولی زیباست وقتی که تمام کارهایت یک هدف واقعی داشته باشد و بدانی خدا همیشه در بغل توست...
| + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | ساعت23:48 | توسط مهر |
نمایشگاه مطبوعات بود ولی نتونستم بروم.آنقدر امسال سفرها و اردوهای مختلف رفته ام که این یکی با مخالفت خانواده مواجه شد
از اول سال تا حالا از مکه و کربلا رفتنم گرفته تا ۲تا مشهدی که رفتم و قم - جمکران و چادگان و تهران ضربتی که برای نمایشگاه رسانه های دیجیتال بود (ای کاش نرفته بودم و می توانستم نمایشگاه مطبوعات را بروم)البته رسانه های دیجیتال تجربه ای جدید بود مثل خیلی از سفرهایی که امسال رفتم ولی...
بگذریم- دلم می خواست خلاصه ای از تمام سفرهایم در وبلاگ می نوشتم ولی فرصت نکردم از این آخری می نویسم نمایشگاهی که بعد از دو روز گشتن داخلش تنها مورد به درد بخورش همان دی وی دی های king بود که خریدیم آن هم چون بن رایگان داشتیم
نمایشگاهی که بیش از اینها جای پیشرفت دارد،تنها مسئله جالب این نمایشگاه آشنا شدن من بود با همکارها و دوستان دنیای مجازی برادر محترم،اخوی محترم مجبور بود به همه افرادی که می شناخت که البته کم هم نبودن! من رو معرفی کنه برای اینکه احیانا دوستان جور دیگری برداشت نکنن!!!!!!!
از این هم بگذریم شنبه داریم با طلای عزیزم میریم مشهد اگر خدا بخواهد.سعی میکنم این سفر را حتما ثبت کنم در ویلاگ
یا حق
| + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 | ساعت9:53 | توسط مهر |
رفتم مشهد و جاي خيلي از دوستان خالي حتي براي بي خوابي هايش
طرح تربيت مربي فرهنگي بود حدود 220 تا دختر از كل استان اصفهان كه آزمون و مصاحبه داده و قبول شده بودند از بين چند نفر نمي دونم و باز هم گزينشي كه هنوز كسي نمي داند بر چه اساسي بوده بگذريم. اين طرح با اردو مشهدي كه گذشت آغاز شد و چه اردويي بود!!
قبل از ظهر كه رسيديم مشهد فهميديم براي بردنمان به هتل 2تا اتوبوس هست و 220 نفر!!! خلاصه نصفي از بچه ها رو با اتوبوس واحد بردند كه من هم شاملشان بودم و درس اول شروع شد مشهد شناسي:
به دليل اينكه هتل را بلد نبوديم به نيت 5تن 5 بار بين 2 تا ميدان را رفتين و برگشتيم آن سر ظهر و شلوغي مشهد و خنده ها و شوخي ها و اعصاب خورد راننده در دور 4 بود كه فهميديم 3تا اتوبوس ديگر هم گم شده اند و حالا همه با هم بوديم به دليل دزديده شدن موبايل مسئول كل اردو امكان پيدا كردن هتل نبود!!!
بالاخره بعد 2ساعت و 30 دقيقه هتل پيدا شد(يعني از اتوبوس پياده شديم)و بعد از 30 دقيقه پياده روي به هتل رسيديم و و اولين كاري كه گروه ما كرد خوردن ناهار بود گروهي اسمش ذاكرين بود ولي به اخراجي ها معروف شد
گروه ما بچه هاي خميني شهر،زرين شهر و اصفهان بودند و چه گروهي!!!!!!!!
همان روز افتتاحيه بود و اعلام برنامه صبح تا ظهر 2تا كلاس ،نماز ظهر حرم ،ناهار هتل، نيم ساعت استراحت دوباره عصر 2تا كلاس ،نماز مغرب حرم ،شام را هتل ،و بعد از آن تا ساعت 12 شب هم انديشي گروهي ساعت 12 تا 2 شب استراحت ساعت 2 شب هم بيدار باش
به قول دوستان فرق چنداني با پادگان نداشت و از روز دوم به دليل كم خوابي بچه ها يا سر كلاسها خواب بودند و يا توي نماز جماعت در سجده خوابشان مي بردو هر اعتراضي با اين جمله از طرف مسئول اردو جواب داده ميشد كه ((دكتر حسابي در 24 ساعت 2 ساعت مي خوابيده))
5روز به اين صورت گذرانديم ولي بسيار خوش گذشت
احوالات خودم و گروهمان را در مطلب بعدي مي نويسم
يا حق
| + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 | ساعت13:31 | توسط مهر |
بیاندیش!
چه چیز بهترین است...؟
من آن را برایت آرزو می کنم.
"شکسپیر"
مهر عزیزم تولدت مبارک![]()
![]()
امیدوارم رفاقت سه سالمون هر روز بهتر و قشنگ تر بشه و البته طولانی تر...![]()
کاش بتونم خوبی ها و لطف هایی که در حقم کردی جبران کنم.
حالا که روز تولدت مشهدی و مهمان امام رضا، بگذار شیرینی که تو باید بدهی هم با بقیه تولدهایت متفاوت باشد.فکر می کنم دعا برای همه ی آنهایی که دوستشان داری و تمام کسانی که در زندگی ات نقشی داشته اند، شیرینی خوشمزه و ماندگاری باشد...
یا حق
| + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 | ساعت11:28 | توسط طلا |
دلم گرفته از حرفها و دعاها،قبلا هم سر اين موضوع زياد با دوستانم بحث كرده بوديم ولي الان توي هر مجلس دعايي كه شركت مي كنم دعاهايي مي كنند كه بيشتر دلم مي گيرد
همه دعاي فرج را مي خوانند ولي حتي آن مداح يا حاج آقايي هم كه دعا مي كند مي گويد هر چه مي خواهيد از امام زمانتان بگيريد كار خوب،زن خوب،موفقيت در درسها و....... مي گويند دعا كنيد آقا ظهور كند تا تمام مشكلاتتان حل شود.
آخه چرا كسي آقامون رو براي خودش نمي خواهد،مگه ما نمي گيم كه عاشق امام زمانمان هستيم خوب عاشق،معشوقش رو براي خواسته هاي خودش مي خواهد يا بخاطر خود معشوق؟ آقايمان بيشتر از اين خواسته هاي دنيايي ارزش دارد
امشب و هر وقت ديگري كه مي خواهيم دعا كنيم بخواهيم كه ظهور كند اما فقط بخاطر اينكه دوستش داريم و دل تنگش هستيم
يا حق
| + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 | ساعت19:32 | توسط مهر |

